مجازی ها

رفاقت حقیقی بچه های مجازی

سلام ...

نمیدونم چرا دوست داشتم خبر نامزدیم و تو این وبلاگ هم بذارم ...

شاید بخاطر اینه که حس میکنم باهاش زندگی کردیم ... تو یه دوران خاص و پر حرارت بودیم .. دوستای خیلی خوبی پیدا کردیم ... و این وبلاگ به لطف شماها هنوزم داره نفس میکشه .. :)

خداروشکر میکنم بخاطر حضور کسی که حس میکنم واقعا از خودمه ... و شبیه ترین موجود به باورهای مرضیه س ...  امیدوارم شماها هم تو زندگیتون با بهترین و لایق ترین فرد به کمال برسید ..

فدای همتون

مرضیه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجازی ها نظرات ()

سلام ..

ماجده جان این پست و فقط بخاطر تو گذاشتم .. که بدونی چقدر این حضور مداومت برای من ارزشمنده عزیزم .. اونم در جایی که اکثر بچه ها دیگه این وبلاگ و یادشون رفته ... به قول خودشون دغدغه هاشون اجازه نمیده حتی در حد یه کامنت ابراز وجود کنن !!! تمام درد ما اینه که خیلی زود فراموش میکنیم .. همه چی و ..! متاسفانه! چیزی که همیشه ازش بدم میومد همین سرد شدن بود! .. مهم نیست ... مهم اینه که برای من تا وقتی حتی یک نفر از شماها تو وبم کامنت بذارید این وبلاگ زنده س .. و قطعا اگر روزی برسه که دیگه حتی تو هم بی خیالش بشی این بلاگ حذف میشه!!! مرسی بابت همه ی این چهار سال رفاقتت .. و حضور دوست داشتنی و پرانرژیت دوست خوبم .. و همینطور تبریک بابت قبول دانشگات ...

دوست دارم:)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مجازی ها نظرات ()

 

_ نفس بکش!

_اینجا؟ ... اما هوایی که ششهایم می بلعند مسموم است!

_ نفس بکش و دم نزن..

_ من در این سرد خانه بوی مرگ گرفته م ... و در این لحظه های نمناک سیاه سنگ شده م!

_تو مختاری ... یا هوای مرا نفس بکش .. یا خواهی مرد!

_این افکار خفته در جمجمه ی کپک زده م .. مرا که خواهان دلداگی م بود براستی خواهد کشت! مرا بگذار و برو ..

_نه .. بگذار در ششهایت بدمم .. تقلا مکن!

_از من دور شو .. بازوانم خشک میشود .. و انگشتانم زرد .. باید از تو خالی شوم ... مرا بگذار و برو ..

_اما تو معشوقه ی منی ..

_من از این شیدایی در هراسم .. دنیای من از تو میترسد ... من در میان انگشتان تو خواهم مرد .. من از طعم تلخ شوکران میترسم ...

_خودت را رها کن ... از چنگال هرآنچه افکارت را دنیا زده کرده است .. بگذار در تو جاری شوم .. در تو خیره شوم .. و ثانیه های لذت بخش شیدایی و آشوب را برایت رقم بزنم ..

_میترسم .. از تو .... هرچه باشی ... ! مرا .. رها کن .. بگذار نشکنم!!

_در این مرداب تقلا مکن .. بگذار دستانت را بگیرم .. مروارید من .. میخواهم تورا که رنجور و تنها مانده ای در میان سینه ی صدف گونه م به اوج شگفتی و غرور برسانم ... من عاشقت خواهم بود ..

_نه ... دستهایم را به افکارم گره زده م ... هرچه از تو در من بود از شقیقه هایم دور میریزم ... نه .. من تو را نمینوشم!

_ثانیه ها می آیند و میروند .. و تو خودت را در این منجلاب کثیف گم کرده ای .. این سیاه چاله ی عمیق تو را خواهد بلعید و تو فقط چند ثانیه با دستان نجات بخش من فاصله داری ..

_من از کودکی ساده لوح بودم .. و موهایم پژمرد .. هر گاه تقلا میکنم که خودم باشم .. دنیا تمام نیرنگهایش را به سوی سینه ی آکنده از شوق "من بودنم"  نشانه میرود .. و من دوباره بغض میکنم ...

_تو باید خانه ی ساخته بر خیالت را .. لحظه های پر شده از قانونت را .. و باورهای خفقان آورت را دور بریزی .. و با من تا خدا پیش بیایی ...

_تا خدا؟!

_کمی با خودت بیاندیش .. نترس از عاشق شدن .. نترس از شیدایی .. عشقی که انسان را به قهقرایی ناامیدی میرساند  عشق نیست .. تیریست که فطرت متعالی تو به خیال؛ رو به سوی منبع عشق نشانه میرود ..  و اما خطاست!

_پرواز را به من می آموزی ..

_در سینه احساس کن خدا متبلور شده .. کسی که تو را روح آفرید .. تو تماما روحی که در جسم نمود داری .. جسمی که از پست ترین خاک آفریده شد و به ارزش روحی که در آن دمیده شد نام "انسان" به خود گرفت .. جسم بی مایه ای که هنگام مرگ .. تا روح از آن خارج میشود میپوسد و میمیرد!!

_همین احساس کثیف دربند بودن ... محدود بودن .. به خوردن .. به آشامیدن .. به نفس کشیدن مرا عذاب میدهد ..

_در اینکه چرا خداوند آن روح متعالی و عظیم را در جسم محدود کرد همین بس که بدانی هم میشود روح را در جسم کشت .. هم جسم را مسخر روح کرد!

_حرفهای تو صورتم را نمناک میکند ... من از سماجت خودم شرمگینم ..

_چشمهایت را ببند و مرا تصور کن .. آنجا که در میان آرامشی مطلق صبورانه بچگی هایت را تحمل میکنم و در انتها تو را به آغوش میکشم تا غرق شوی در سکوتی آرامبخش و سپیدی ای مطلق!

_دوست دارم تو را ببینم ... تصور خوبی هایت برای من دشوار است ..

_من همیشه با توام ... نگاه کن ... همین حالا که با تو حرف میزنم .. آنقدر به تو نزدیکم که مرا نمیبینی .. مانند همان روح قدسی در میان اندامت که قابل دیدن نیست ..!

_اما .. تو کیستی؟!

_من همانم که از هر کس تو را عاشق ترم ... در میان لحظه هایی که مرا از خودت راندی .. عاشقانه بسویت بازآمدم .. آنجا که در ازای عشق از تو خواستم روحت را لکه دار نکنی و آن امانت ارزشمندی را که در میان سینه ت دمیدم تیره ننمایی و تو امتناع کردی من آرزو داشتم بیدار شوی و دستهایم را بگیری ......!

_خدا ....... تو خدایی!

_من تو را آفریده ام تا عاشقت باشم .... عشق سرچشمه ی آفرینش است ... تو از منی ... !

_اما من آلوده م به هرآنچه تو منعم کرده بودی ..

_روزی که چشمانت خیس شد .. و دلت از سختی گناهت به لرزه درآمد .. من تو را بخشیدم .. و امروز تو را در کنار خودم جای دادم ... و نوید میدهم به لحظه های پاک خوشبختی ..

_من از شدت این مهربانی متحیرم!

_تعجب نکن .. عطوفت عین ذات من است .. همان عشقی که تو در دنیا اسیر نالایقان ساختی پرتویی بود از من که نابجا تابید ... سینه ت را رو به آسمان بگشا و افکارت را پاک کن از هرچه غیر از خوبی هاست .. من در کنار تو خواهم ماند ...

_این کودک لجوج و حقیر را ببخش که با هر گناهی که انجام دادم به خودم بدی کردم .. و تو بخشنده تر و رعوف تر از آنی که  مرا نبخشی ...

مرا بخاطر ناامیدی م از درگاه بنده نوازیت ببخش .. و این عهد را از من بپذیر که جز تو را در لحظه های عاشقانه ی سینه م راه ندهم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط مجازی ها نظرات ()

Design By : Pichak